من و سازم ...
در مدرسه طبیعت
صدای بال زنبورها
به من جادوگری میآموزد.
اگر بپرسی چرا،
مردن از گفتنش آسان تر است.
سرخی بلندای تپه ها
مرا بی خود و بی اختیار می کند.
اگر زبان به طعنه گشایی،
بر حذر باش، که خدا اینجاست،
همین و بس.
طلوع صبح
بر قدر و منزلت من می افزاید.
اگر گویی چگ.نه،
آن نقاش، که مرا چنین تصویر کرده است،
به تو پاسخ خواهد داغد.
امیلی دیکنسن
Deat is a Dialogue
می خرامم در نهایت الوصال مثنوی
من چيستم؟آلفرد لرد تني سـُنترجمه و شرح: حسين الهي قمشه اي

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که طلوع و غیب دارد
دگران روند و آیند تو هنوزهم که هستی
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
شاعر و نقاش مشهور انگليس ويليام بليك در قطعه شعري از منظومه «نغمه هاي بي گناهي»
كمال آدمي را چنين وصف كرده است:
«جهاني را در سنگريزه اي ديدن
و بهشتي را در يك گل وحشي مشاهده كردن
و بي نهايت را در كف دست نگه داشتن
و ابديت را در لحظه اي در يافتن
و حضرت محمد (ص) چنين مي فرمايد:
خداوند زيباست
و زيبايي را دوست دارد
افلاطون نيز اينگونه مي گويد:
زيبايي حقيقت است. و حقيقت زيبايي.
قرآن كريم، صريح ترين دعوت و رو شن ترين چراغ هدايت به ميعادگاه ديدار و بهشت رضوان پروردگار است كه:
اين دعوت را پذيزا شويد، كه شما را از جهاني ظلماني به دنياي نور و از جهل به علم و از غم به شادي و از سكون به حركت و از خوف به امن و از بيماري به شفا و از كثرت به وحدت و از مرگ به زندگي و از سراب موهم به انهار آب و شراب شهد و شير فرا مي خواند اين است پيروزي بزرگ و اين است كاري كه در جهان شايسته ي رقابت است .
از خيال تو به هر سو كه نظر كردم
پيش چشمم در و ديوار مصور مي شد
جهان آكنده از زيبايي است
از زمين زير پاي تا آسمان بالاي سر
و از ابر و موج تا كاغذ ابر و باد
و از بي رنگي عشق
تا نقوش رنگارنگ شمشير هاي دمشق
زيبايي حقيقت است،
و حقيقت زيبايي است،
و هردو عين وجودند،
و هرسه عين عشقند،
و هر چهار همان شادي مطلقند،
و هر پنج همان دل آدمي است كه چون پنجه ي آفتاب
جامي از شراب نور به دست جهانيان مي دهد
دل آدمي،
اگر چون دهكده عالم جايگاه آب و ملك و دام و دد نباشد
خانه عشق است.
گر چشم پاك عشق بگشايي به عالم
وز خاك كوي دوست يابي توتيا را

هر روز بامداد
لحظه ای چند آرنج خود را بر درگاه پنجره ی آسمان بگذار
و دیده بر چهره ی پروردگار خویش بدوز
سپس با تصویری که از این دیدار در دلت نقش بسته است
نیرومند و استوار برای روبه رو شدن با یک روز دیگر به پیش رو.
عاشقان پيدا و دلبر ناپديد
در همه عالم چنين عشقي كه ديد
عارفان حق را در همه صورت ها مي بينند و در همه ي صورتها عبادت مي كنند چنانكه محي الدين گفت:
قلب من پذيراي همه صورت هاست
قلب من چراگاهي است براي غزالان وحشي
و صومعه اي است براي راهبان ترسا
و معبدي است براي بت پرستان
و كعبه اي است براي حاجيان
قلب من الواح مقدس تورات است
و كتاب آسماني قرآن
دين من عشق است
و نافه ي مرا به هر سوي كه خدا
خواهد سوق مي دهد
و اين است ايمان و مذهب من
و ويليام شكسپير ساعر آسماني نيز چنين اشاره مي كند:
« تو از كدامين گوهري؛ كه هزاران هزار سايه هاي شگفت خود را در تو مي آويزند
و اين چگونه تواند بود
كه هر سايه را صورتي و هر صورتي را طرزي و طرازي ديگر مي بينيم،
و تو تنها يك ذات، و تو تنها يك چيز
و اگر هلن را كه مجموعه زيبايي است، به تمام و كمال ستوده اند،
شبهي نا تمام از خيال تو تصوير كرده اند،
اما در چشم عاشقان وفادار نه هيچكس به تو ماند و نه تو به هيچكس ماني./
ومولانا چنين ميگويد
دل من گرد جهان گشت و نيابيد مثالش
به كه ماند به كه ماند به كه ماند؟!
نوميد مشو جانا کاوميد پديد آمد
اوميد همه جان ها از غيب رسيد آمد
نوميد مشو گر چه مريم بشد از دستت
کان نور که عيسی را بر چرخ کشيد آمد
نوميد مشو ای جان در ظلمت اين زندان
کان شاه که يوسف را از حبس خريد آمد
يعقوب برون آمد از پرده مستوری
يوسف که زليخا را پرده بدريد آمد
ای شب به سحر برده در يارب و يارب تو
آن يارب و يارب را رحمت بشنيد آمد
ای درد کهن گشته بخ بخ که شفا آمد
وی قفل فروبسته بگشا که کليد آمد
ای روزه گرفته تو از مايده بالا
روزه بگشا خوش خوش کان غره عيد آمد
خامش کن و خامش کن زيرا که ز امر کن
آن سکته حيرانی بر گفت مزيد آمد